تبليغاتX
صبحدم - سخنگاه و اندیشه گاه یک هموطن -

حاکمیت با کفر میماند ولی با ظلم نه    .                                             

  « حضرت علی (رض) »

»  وقتی حقیقت آزاد نباشد آزادی واقعی ممکن نخواهد بود  

 »  ژاکپره ور  ،  دانشمند فرانسوی«   «

 

 

 محمد امین (فروتن)

 

بر داشت ها ی از  آخرین مسافرتم به افغانستان عزیز  !

قسمت اول

از فرد ، فرد ملت بزرگوار  افغانستان و از تک ، تک دوستان و خواننده گان ارجمند این یادداشت می خواهم که این نوشتار ام را از آغاز تا به انجام با تآ مل بخوانند ، شاید پاسُخ بسیاری از پرسش ها و ابهامات را در این یا دداشت ببینند و بیا بند . چنا نچه همه ما  حتی خوش باور ترین و خودی ترین عناصر و  نیروها ی سیاسی جامعه ما نیز نه میتوانند  از این واقیعت چشم پوشی کنند  که کشور تاریخی و کهن ما  افغانستان بیش و پیش از هر زمان دیگری مورد سخت ترین ابتلأ ت و آزمونها قرار گرفته و انسان مظلوم  این جامعه ای  مجروح و رنجدیده ، اسیر بینظیر ترین فجائع و خونین ترین حوادث  گشته است  لهذا با توجه به همین اصل من هم نه میخواهم نصیحت اخلاقی کنم و شما را مانند بسیاری از نوشتار های مؤ عظه مانند و یکنواختی به یک  « صبر موهوم » فرا خوانم ، زیرا مسأ له انسان و  میهن است که درزیر چکمه های خونین استبداد و نظام  سرمایه دارئی معاصر قربانی می شوند و هر روزی که می گذارد بزرگترین ارزشهای انسانی و معنوی جامعه ما به نابودی و نیستی کشانده می شوند ، و می بینیم که چگونه حرمت خدا داد انسانی  فدای یک لقمه نان شب که آنهم  اگر شانس یاری کرد وبه زباله دانی های ثروتمندان واعیان نشینان  شهرکه در نیمه های  شب تاریک  بیرون کشیده میشوند پیش از دیگر مستمندان سری بزنند  ! شده است . ؟ آ ورده اند که امام فخر رازی وقتی هر روز هنگام درس وبحث از تمامی مذاهب و فرق اسلامی سخن میگفت و از جمله به شیعه و

« اسما علیه » که میرسید این مذهب و فرقه را مورد انتقاد و نکوهش قرار میداد ، روزی یکی از فدایان اسماعلیه که « دست به تیغ » شأ ن شهره ء تاریخ  بود   ، امام فخر رازی را در گوشه ء خلوت مسجد بر زمین کوفت و خنجری آبدیده بر گلویش گذاشت و در حالی که گاه خنجر را برای تأ کید بیشتر مطلب فشار میداد ؛ گفت : شیخ ترا چه می شود ؟ اگر پس از این کلامی از اسماعلیه بر زبان آری با همین شیوه مرضیه شاهرگ گردنت را قطع خواهیم کرد ! شیخ از آن پس در جلسات درس از همه ادیان و مذاهب و فرق می گفت ، به جز فرقه اسماعلیه که هیچ حرفی از آن برزبان نه می آورد ، وقتی شاگردان شیخ از این تغییر ناگهانی با تعجب می  پرسیدند ، چه شده است که  استاد از فرقه اسماعلیه انتقاد نه میکند ؟ فخر رازی در حالی که دستی به محاسن می کشید و آبرو ها را قدری پائین تر می آورد و لحن صدا یش را ملتمسانه تغییرمی داد و می گفت که : آخرآنها « برهان قاطع!! » دارند . من این برهان قاطع و دلیل محکم شانرا قبلأ ندیده بودم و آخیرأ متوجه شدم !! اکنون مدتی است که گویا این شیوه مروج و این « برهان قاطع » و این دلیل محکم در کشور ما نیز رائج شده است . هر روز خبری از حمله این گروهی از دزدان و آدم کشان به آن گروه ، از هجوم این جمع به آن قافله  ، هر روز حادثه ای ، واقعه ای در این گوشه و آن گوشه ای از  مملکت ،  راستی ما را چه شده است و این همه « برهان قاطع » از کجا آمده است ؟ و چرا در این منجلابی از فاجعه ، عزیز ترین ارزشهای خدائی انسان هرروز فرو میروند ؟  چرا و چگونه انسان معاصر در یک  چرخشی از زندگی روزمره و تکراری  که بر  جداری از آمیب ها و میکروبها ی زندگی انسانی توصل یافته است می اُ فتد .وبرزمین میخورد  آری ! چرخشی  که در آن  انسان دائم میخورد و می خوابد . !! و با احساسات مخصوصی که پیدا میکند نسبت به بسیاری از همنوعا ن اش حسد می ورزد ، و این آدم های یک نواخت و مصنوعی برای کسب احتمالی یک رتبه ، چند بسوه  زمین ، یک موتری با شیشه های سیاه و یک ساختمان  بلند منزلی ، و غیره مظاهری از قدرت کاذب مادی به صورت بینظیری خوار و ذ لیل می شوند .جالب آنجاست که همین آدم های مصرفی و مصنوعی درکشاکش چنین زندگی یک نواخت وروزمره برای نگاهداریی این دائره معیوب اقتصادی همیشه با قدرت های بیرونی به معامله می پردازند .بدون شک یک چنین موجودی که دارای ارزش های متعالی انسانی است به دنبال « زندگی » روز مره ای

 می ا ُ فتد. واضیح است کسی که مزه ء لذت « عصیان های  آگاهانه » را، مزه ء لذت « نفی کردن » را و سرانجام« لذت آگاه بودن» را چشیده باشد به هیچ قیمتی و در برابر هیچ چیزی ، عوضش نه میکند ، مگر چه شده است که به یک ساده گی تمام این همه دست آورد های تاریخی و انسانی از دست مان میروند ؛ بدون تردید که به قول دانشمندی از کوچکترین « خود آگاهی اجتماعی » محروم هستیم .زیرا « خود آگاهی اجتماعی »چیزی است که مسؤ لیت های انسانی و تاریخی  یک ملت خفته در تمدن بشری  را بصورت دا ئیمی  در « آئینه حوادث »  انعکاس میدهند  ؛ و باز هم چگونه شده است که تا این اندازه نسبت به شخصیت خود ما بی ایمان و کوچک شده ایم و در تصؤر ما هم نه میگنجد که عرصه انجام کوچکترین کاری را داشته باشیم . واضیح است نسل بالنده ای  از ملتی که خودش را اینگونه کوچک و تحقیرشده بشمارد با تمامی التهاب و آرزو و عشق و التماس به آغوش« برده گی  » پناه می آورد !! و سرانجام درآنسوی  دهلیزتاریک و خونین تاریخ یک نسل شعار بدستی که با تمامی تلاش شان عزم و اراده کرده اند تا نظام ظالمانه  برده گی را با پوشش دروغین و ریأ کارانه ای از قدرت مندان وزورگیران حاکم معاصر، مقدس جلوه دهند . آن وقت است که پستی و ذلت نه تنها برایشان بد نیست بلکه  آگاهانه و رضأ کارانه به آن تن میدهند . گفتیم  کمبود « خود آگاهی اجتماعی » که « آئینه تمام نمائی » یک ملت بالنده و یک نسل « عُصیا نگر » بر سر این کُره خاکی نامیده می شود سبب شده است تا این ملت غیور  و این نسل « پرخاشگر معاصر» ندانند که چقدر ارزش دارند و به چه میزان و مقداری بدست دلالان حاکم که «توجیه کننده گان  نظام مافیا ئی کنونی» اند  تحقیرشده است  ؟ سوال اینجا ست که چگونه این نسل معاصر و بالنده را و این ملت مُفتخر بر گذشته ء تاریخی و مدنی  را اینچنین به اسارت درآورد ه ا ند ؟

مانند آفتاب روشن است که نخست « هویت تاریخی» و« د ینی » ما را که کمر بند آهنینِِ انسجام ،  و همبستگی ملی ما تلقی می گردید چنان تحقیر کردند که اصلأ ما راانسان های دست دوم شمردند ودرعوض خود شانرا چنان « بر ترو بالاتر  و عزیز تر » نشان دادند که بسیاری از نامدار ترین چهره های ما را وادار ساختند تا بصورت « کاذبا نه و دروغین » آدای حرکات آنها را در بیا وریم و شبیه به آنها حرکت کنیم  ، حرف بزنیم ، را ه برویم ، لباس بپوشیم و خلاصه اینکه با از دست دادن هویت تاریخی و ملی خود افتخار کنیم و با اجرای این گونه حرکت بی شعورانه ای از خود ببا لیم . !!! شگفت انگیز است !  نه اینکه با فراگرفتن « زبان  انگلیسی  » افتخار میکنیم  ،بلکه  با فراموش ساختن زبان اصلی خود که چیزی از آن نه میدانیم و یاد مان رفته نیز مبا هات می نما یئم . ! اما داستان این گونه  تحقیر اجتماعی و فرهنگی  تا  همین حدود خاتمه پیدا نه می کند بلکه ریشه های آن تا بیشه های ساخت وساز  تاریخی و فرهنگی ملت ما سر کشیده اند ، چنانچه می بینیم استعمارومستعمره ساختن ملت ها  درگذشته فقط نبوغ استعمار گران بود و امروز« علم» به کمکش آمده و همه وسائل ار تباط جمعی ، رادیو تلویزیون و مطبوعات ، احزاب و سازمان های مدنی و سیاسی وغیره نهاد های اجتماعی و مدنی  را در خدمت خود قرار داده  و همراه با روانشناسی علمی ، جامعه شناسی فنی و تخصصی  ، روانشناسی سیاسی و تربیتی ملت ها ی جهان سوم و شرقی را غارت می کنند . !! جامعه شناسان معاصردنیا این روند ظالمانه را « استحمارفکری  » می نا مند و بر این باور اند که استحمار یعنی همانا « انحراف آگاهانه ذهن آدمی » از« خود آگاهی انسانی » و «خود آگاهی ملی واجتماعی » است که نسل پرخاشگر معاصر را از این دو خود آگاهی به دور می سازند . بدون شک که همین

« خود آگاهی اجتماعی» ملاک حرکت ملی قوم مفتخر بر گذشته ء ما بشمار می آ ید ؛ لهذا هر قدرت و تمدن و فرهنگی ، که درمسیرچنین « خود آگاهی انسانی » و درراه اینگونه « خود آگاهی اجتماعی » مورد استفاده قرار نگیرند ، اغفال اندیشه ها از انسان بودن و از استقلال واقعی ملت ها و استحمار  محسوب می شوند . وقتی همه ما شاهد بوده باشیم که ملت بزرگ افغان امید به آینده خود را از دست می دهد. آرمانی در پیش روی او نیست. دم غنیمتی و بار خود را به هر قیمتی بستن سکه رایج روزگار  گشته است . آنچه نامش اعتبار و ارزش است فرو می ریزد طبیعی است مردم نسبت به هر پدیده ء نو و تازه حسا سیت پیدا میکنند . و سر نوشت تاریخی و اجتماعی خود را  نیز با یک « پُف » به هوا پرت می کنند  ، در بحبو حه ای چنین سرنوشت مجروح تاریخی ملت ها است که آن « خود  آگاهی اجتماعی »  که آگاهی پیا مبرانه ء روشنفکران نا میده میشود از بین میرود و دیگر مهم نیست که به قولی « نصف جمیعت ما سید جمال الدین افغانی باشند  و نصف دیگری از ما  هم  احمد شاه درانی !! » در هر صورت در خدمت استعمار و استبداد قرار می گیریم . شگفت انگیز است  همین کُتله های بزرگی از توده ها ی مردم  که نسبت به بسیاری حوادث و مسا ئل مبرم  تاریخی و ملی  حساسیت ها ی شانرا از دست داده اند ، مشغول جنگ ها و نبرد ها ی تباه کننده قومی ، نژادی و زبانی اند که هیچگونه حد وحدودی را رعا یت نه میکنند . و در گرما گرم این گونه  « نبرد های  مصنوعی و بیهوده » سروده های  ای از « اکثریت و اقلیت !! » را سر می دهند . !! تو گوئی که به چه  کشف  بزرگی دست یافته اند و  مردم بیچاره و سلحشور ما که تاهنوز هم درفقدان چنین  تیوری های « عتیقه و زنگ زده!! » و تیزس های شهکار گونه ای زندگی می کردند !! از چه نعمت بزرگی در حیات اجتماعی و سیاسی  شان  محروم بودند ؛؟ !!  نباید مغالطه شود ، من اکیدأ بر این باورم  که ناسیونالیزم   تنها به مثابه تعرفه های از هویت و شناخت حقیقی  اقوام و قبا ئل در جوامع بشری به شمار می آیند و دارای هیچگونه بار و ارزش حقوقی نیست و نه باید تلقی شود  . و به مصداق و حقانیت  این آیه گُهر بار قرآن پاک  که « یا ایها الناس انا خلقناکم من ذکرو انثی و جعلناکم شعوبا و قباثل لتعارفو، ان اکرمکم عند الله اتقئکم » سوره حجرات آیه ۱۳ شما را از یک مرد وزن بوجود آورد م سپس شما را به شعبات و قبا ئل تقسیم گردانیدم تا با هم بشناسید . معزز ترین شما نزد پروردگارمتقی ترین تان است .»    سخت خود را پایبند می دانم ، دیدم  و احساس کردم  که چگونه این گونه  غرائز نفرت انگیز جاهلی و قبیلوی در  برخی از لایه های جامعه و مردم ما بصورت مصنوعی جا بجا می گردند ؟ باید صمیمانه  اعتراف کرد که ملموس ترین  آثارورسوباتی ازاینگونه«گذشته پرستی ها وغرورهای خاص جاهلی » درقشرهای بالاوبا لخصوص طیف های وسیعی از « روشنفکری !» جامعه افغانی به مشاهده میرسند ، که این خود اگر از یک سو  بر اوج فاجعه ء کنونی در کشور دلالت میکند ، از جانب دیگر با یک خوش باوریی کامل  میتوان گفت که  تا هنوز هم  همین جریان توفنده ای از این موج  نتوانسته است   ، از جدار های ضخیم باور ها و اعتقادات مردم مسلمان افغانستان عبور کند ؛ زیرا مردم مظلوم  و رنج کشیده ء  افغانستان در اوج فاجعه و بحران با باور ها و اعتقا دات شان سخت  عشق میورزند !!

امروز با روشنی می بینیم که  برخلاف دوران  قرن نوزدهم و بیستم که نظام سرمایه داری با اشغال و مستعمره مستقیم کشور ها منابع و ذخا ئر آنها را به غارت میبر دند ، در زیر چتربوقلمون و رنگین 

« دموکراسی و حقوق بشر!! » یویژه « اقتصاد بازار آزاد » که هر جا و از سوی هر کس با قرا ئت های  خاصی و به اقتضای منافع آنها  تعبیر و تعریف میشوند ، تمامی ارزشها ی معنوی   ملت ها ی متمدن جهان سوم و اسلامی  ، منجمله کشور سلحشوران افغانستان را بصورت « دموکراتیک !!» و زیر نام « اقتصاد بازار آزاد »  میبلعند ، البته توضیح این مطلب ضروری است که امروز نظام مافیائی معاصرعلی الرغم رشد آگاهی و تعمیق معرفت انسان به پیچیده گی های نظام سرمایه داریی حاکم کنونی ،  اسلوب «  اغفال !!» توده های از مردم را بکار میگیرند ، ملت ها ی آزاد  و شخصیت های استقلال طلب  را مبتلا به یک جنگ دروغین می سازند و جبها ت فرعی بی شماری را در کنار جبهات اصلی درست می کنند ، تا مدتی ذهن ها مشغول شوند و دست ها آلوده  !! .

البته با توجه به اینکه نبض و روح و روان یک ملت درمانده و خسته ازکوله  باری از سه دهه جنگ و خونریزی را چگونه باید در آزما ئیشگاه های  مجهز فلتر کنند ؟!!، از نسخه ء مجرب و آزموده شده ای « نفا ق قومی ، لسانی و نژادی » استفاد ه می کنند و برای همین مأ مول « جنگ ها ی  زبانی و قبیلوی !!» را بصورت کاذبانه و« زرگری !! » به راه می اندازند .جنگ برسراینکه واژه«دانشگاه » درست است یا « پوهنتون » ؟ سرود ملی ما باید چگونه و به کدام زبان باشد ؟ این ها همه دعوی ها و جنگ های است دروغین و فرعی !! برای اینکه مسأ له اصلی یعنی اجرای اصلاحات ساختاری در نظام سیاسی کشور مطرح نشود اینگونه دعوی ها را بصورت کاذب راه اندازی می کنند !! البته نباید فراموش کرد که در طی شش سال و چند ماه گذشته هرگاهی که توده های تهی دستی از مردم افغانستان  بویژه روشنفکران اصیل این مرزوبوم مسأ له اجرای اصلاحات بنیادی درنظام کنونی حاکم بر افغانستان  را به مثابه مهمترین  اجندای کاری خویش روی دست گرفته اند ، نا گهان صدای غرش یک جنگ« فرسا ئیشی و زرگری» از زمین و آسمان میهن ما بلند شده است تا مبادا توده های تهی دست این مرز و بوم مسأ له انجام اصلاحات ساختاری و تغییر استراتیژیی عمومی  در جامعه و نظام سیاسی در افغانستان را رویدست بگیرند !! شگفت انگیز است که آخیرأ توجیهات مبسوطی در« تا بو ساختن » جریان اصلاحات آغازیده شده است ، نویسنده از یاد آوری و تکرار و تطویل کلام خود داری  میکنم  تنها بحث را در حد ضرورت و زمینه سازی ها محدود می کنم . با صداقت و صمیمیت باید بگویم  و نتیجه بگیریم   که همین حالأ و در اوج دعوی های « زرگری » و کشمکش های ذات البینی جاری  اگر هر یکی از طرفین دعوی به پیروزی برسند ، نتیجه اش برای مردم سلحشور افغانستان هیچ و بیهوده خواهد بود . بدون هرگونه تردید این چنین  قضاوت نسبت به مخالفت ها و کشمکش های موجود از ماهیت شعار های بدست می آید که هر دو جناح  تحقق آنرا ازآرزوهای  قلبی خویش می پندارند ؛ زیرا تمامی  شعار ها ، ایده آل ها   و آرزوهای که یک صف علیه صف دیگری مطرح می کنند . پوچ بی معنی و دروغینی اند که نسل معاصرو حاضر در تاریخ  را دربه انجام رساندن رسالت ملی و انسانی  شان دُ چار تزلزل میکنند ؛ و در نتیجه  نسل کنونی ما ما هیتأ تلف شده ، شکست خورده و با از دست دادن بهترین و بزرگترین فرصت ها که در مسیر راه پیشرفت اجتماعی و اقتصادی برای شان میسر گردیده بود همچون قافله ای که پس از بسیاری رنج ها و راه زدن ها  در اوجی از  پیروزی به غارت رفته باشد ، می پندارند . و قتی نسل های دیگری می آیند و تنها قواعد یک جنگ زرگری و بیهوده را به میراث ببرند بدون شک که مجریان و عاملان همین  سرمایه داریی ما فیائی   حاکم بر سرنوشت ملت مان به آرمان ها و اهداف اصلی خویش نا ئل می آیند . و آن گاه یک فاجعه خونینی که در سراسر تاریخ جامعه ما ریشه دوانیده باشد ، بجا می ماند . اما علی الرغم این همه ماجرا ها بزرگترین و اصلی ترین حرفی که برویت نشست های کوتاهی که با برخی از « نخبه گان و روشنفکران » جامعه داشتم می خواهم بگوئیم این است که اکثریتی از فعالان سیاسی بویژه در  نسلی که خودرا به غلط ویا راستی « روشنفکر»  می خوانند  و می نامند  خود را از لحاظ علمی و سیاسی « اشباع یافته » تصؤر  میکنند و دُ چار احساس یک نوع سیری کاذبی شده اند که رسوبات وعوارض طبیعی این حالت بوجود آمدن نوعی از استبداد  سیاسی و تاریخی میباشد که ظهور این نوع استبداد تنها در بستر یک فرهنگی که بدستان « تحصیلکرده ها ی » مصنوعی  ایجاد میشود ممکن است .

                               

+ نوشته شده در 15 Sep 2008ساعت توسط وهاب" سائس" |