من از این جهاد بیزارم!
از زبان یک طالب!
غلام سرور "طالب العلم" ی که گاهی آرزوی اشتراک در جهاد داشت!
احمد بهارچوپان
24 اکتبر 2008
من، از ده سال قبل در یکی از مدارس شهر "چال باوری"، کویتۀ پاکستان مصروف آموزش بودم، که از این مدرسه نیز به سان مدارس دیگر در کویته، تعداد زیادی از دوستان هم سبقم برای اشتراک در جهاد به افغانستان میرفتند.
در کویته ملایان پاکستانی و افغان، همیشه برای ما چنین تبلیغ میکردند که کفار آمده اند و کشور – افغانستان – را اشغال کرده اند. جنگ صلیبی جریان دارد و این فریضه دینی ماست تا وظیفه انسانی و ایمانی مان را بجا آریم؛ و با اینها ما را نیز برای جهاد آماده میساختند.
برای ما می سپردند که در گام نخست باید سربازان اردو و پولیس ملی را به قتل برسانیم، زیرا آنها با کفار همکاری می کنند و حیثیت چشم آنها را دارند.
در ماه سنبله سال روان من نیز همراه با سه تن دیگر از دوستان مدرسه یی ام، به ولایت قندهار افغانستان، به نیت اشتراک در جهاد روانه گشتم.
وقتی سرحد را از چمن پاکستان به جانب سپین بولدک عبور کردیم، به گروه های کوچک دو نفری منقسم شده، از هم جدا گشتیم ولی بعدا در محلی از قبل مشخص شده در قندهار همدیگر مان را پیدا کردیم.
پس از توقف یک شبه در شهر قندهار، به جانب ولسوالی های پنجوایی، سنجری و میوند رفتیم. ما چهار نفر از دوستان در سنجری و ژری با هم یکجا بودیم، اما هنگام آمدنم به ولسوالی میوند تنها یکی از دوستانم با من بود.
نزدیک به یک ماه در ولسوالی میوند بودم و گاه گاه به بازار گرشک هم میرفتم، در یخچال، میرمندو، سراج و مناطق دیگر آن اطراف همراه با دوستان بسربردم.
به کاروان های بسیاری مربوط به نیرو های خارجی، در میوند حمله ور میشدیم و وسایط آنها را به آتش می کشیدیم.
اما بیشتر افراد اردو و پولیس ملی را به قتل میرسانیدیم. که بعد از حادثه، دوستان به کویته زنگ میزدند و بزرگان شانرا آگاه میساختند.
در کنار اینها، من بار ها شاهد آن بودم که تعداد زیادی از افراد بیگناه توسط دوستانم آورده میشدند. یکی را به اتهام جاسوسی گرفتار کرده بودند، دیگری را به اتهام همکاری با حکومت، سومی را به اتهام کار برای موسسه و دولت، و آن دیگری را اتهام معلمی و... – در متن پشتو واژه " تور " بکار رفته که معادل آن درفارسی " تهمت " است –
من که نزدیک به دو ماه را در قندهار سپری کردم، تنها در عملیات تعرضی سهم گرفته ام و کسی را به اتهام جاسوسی به قتل نرسانیده ام، و نه هم در چنین اقدامات سهم داشته ام. کسی که در تمام عمرش خون مرغی را هم نریخته باشد، ریختن خون انسان واقعا برایش کارسختی است. – این از شمار همان طالبان است که کرزی، چشم درد به دنبال شان می گردد! یعنی ریختن خون انسان کاریست سخت؛ اما نه نا ممکن! اگر " کافر " باشد چه آقای غلام سرور؟؟؟-
بتاریخ 25 م ماه میزان، دوستان ما چند عراده بس مسافربر را از شاهراه خارج کرده و پنجاه تن از مسافران آن بس ها را به یکی از مناطق دور دست کوهی ولسوالی میوند بردند. وقتی من از دوست خود در مورد هویت مسافرین پرسیدم، او در جواب گفت که افراد اردوی ملی را دستگیر نموده ایم. به ما چنین گزارش رسیده است.
وقتی من به آنجا رسیدم، دیروقت روز بود و مسافرین همه هراسان بودند. رنگ صورت همه پریده و تماما زرد شده بود. بیشتر این مسافران تازه جوانان بودند. قوماندان ما به آنها گفت:" گاهیکه شما از کابل به جانب قندهار در حرکت شدید، به ما گزارش دادند. ما خیلی خوب میدانیم که شما به چه مقصدی آمده اید."
از جمع مسافرین، کسی که دستمال نصواری رنگ به گردن بسته بود، از قوماندان پرسید:" برای چه آمده ایم؟"
قوماندان جواب داد:" بچه های گلاب منگل! شما آمده اید که شامل اردوی ملی شده، برضد ما بجنگید."
آن جوان آغاز کرد به سوگند خوردن که:" به ایمانم سوگند که ما روانۀ هرات هستیم تا برای کار به ایران برویم. سوگند به خدا که گلاب منگل را در تمام عمرم ندیده ام و حتی با او صحبت هم نکرده ام."
مگر قوماندان به او گقت:" ما میدانیم با شما چه کار کنیم. چارۀ شما را خواهیم کرد."
قوماندان رو به سوی طالبان کرده گفت:" بس را مرخص کنید بخیر."
من فکر کردم که شاید بس را رها می کنند؟ اما دوستم بمن گفت که نه! به آن دنیا میفرستندش.
دلم سخت به درد آمد، و آن جوان، قد راست مقابل چشمانم بود. نزدیک شام، مسافرین را به دسته های چهار و پنج نفره تقسیم کردند. منازلی که مسافرین در آنها جابجا شده بودند، توسط تعداد زیادی از طالبان حفاظت میشدند.
پس از نماز خفتن، تقریبا 50 تن از طالبان در دهکده گرد آمدند تا در مورد سرنوشت مسافرین فیصله صورت گیرد.
من، آنگاه به قوماندانم مشکوک شدم؛ که او با تیلفون در کویته با کسی صحبت میکرد. اول نمیدانستم که مخاطبش کیست، اما زمانیکه او از مناطق " پنبتون آباد"،"موسی کالونی" و " کچره رود"، نام برد، مطمین شدم که او در کویته با کسی حرف میزند و از جانب مقابل مشوره می گیرد.
قوماندان به طرف مقابل در تیلفون میگفت:" تازه جوانان اند. بسیاری شان ریش هایشانرا تراشیده اند. درست شبیه انگریز ها اند. اما شما بی خیال باشید، چنان کاری کنم که شما آفرین بگوئید."
قوماندان پس از خداحافظی با طرف، رو بما کرده گفت:" طالبان؛ پس از این آخرین زنگ که باید بیاید، اینها را-مسافرین را- به جهنم خواهم فرستاد."
من حیران شده و با خود میگفتم، که خدایا ما این مسافرین را در میوند دستگیر کرده ایم، چگونه کسانی که در کویته نشسته اند، میدانند که اینها کی هستند، و با چه مقصدی به کجا میروند؟
غرق همین تفکرات بودم، که تیلفون باز به صدا آمد، و قوماندان پس از سلام و علیک، به طرف گفت:" شما بی خیال باشید، به قران خدا سوگند که یکی را زنده نخواهم گذاشت."
با خود میگفتم، خدایا این مسافرین که سوگند میخورند، برای کار روانۀ ایران اند، پس قوماندان چرا تصمیم قتل شانرا را گرفته ؟ اما باز نمی خواستم قبول کنم که او چنین کاری خواهد کرد؛ میگفتم نه ممکن است رهایشان کند.
بعداً قوماندان به طالبان دستور داد تا بروند و همراه با طالبان دیگر، که از زندان های موقت مسافرین محافظت میکردند، بپیوندند.
در منزلی که من، نگهبان بودم، چهار تن از جوان مسافران در مهمان خانۀ آن زندانی بودند. اگرچه دِر مهمان خانه از عقب قفل بود، با آنهم هر از گاهی سری به آنجا میزدم.
شاید ساعت دوی صبح بود، که صدای تک تک در مهمانخانه برخواست. به آنطرف رفتم، ولی در آن طرف چیزی یا کسی به نظر نمی رسید. به در که نزدیک شدم، دیدم دو تن از جوانان از درز دِر به بیرون نگاه دارند، و دو تن دیگر در کنجی نشسته و بی اختیار می گریند.
پرسیدم چکار می کنید؟ گفت:" او برادر برای خاطر خدا، ما برای کار به ایران روانیم. به قاچاقبر پول داده ایم تا ما را تا آنجا برساند." به او گفتم خاموش شو، که اگر طالبان دیگر آگاه شوند، شما را لت و پار خواهند کرد.
یکی از آنها در حالیکه نفس نفس میزد، گفت:" ببین او برادر، من برادرکوچکتر از خود و سه خواهر دارم. پدر و مادرم هر دو پیر اند، اگر خدا نخواسته بلایی به سر من بیارند، آنها چه خواهند کرد؟"
به او گفتم، برادرکم من چکاری از دستم ساخته است؟ قوماندان را که خود دیدی، مثل گرگ نشسته است و هیچ کس جرئت به او اعتراض کردن هم ندارد.
آن جوان با بیچاره گی گفت:" برای خاطر خدا بما رحم کن." گفتم بس کنید، حالا بخوابید. فردا خواهیم دید که چه میتوانم بکنم، اما کوشش خواهم کرد.
وقتی صبح روز دیگر، آنها را برای ادای نماز بیرون کردم، از قیافه شان معلوم بود که شب را نخفته اند؛ زیرا چشمان شان مثل خون سرخ شده بود و خیلی هم هراسان بودند.
آنها نماز بجا آوردند، و چای صبح را نیز در همان خانه نوشیدند. شاید ساعت هفت صبح بود، که قوماندان فرمان داد در محل مشخصی گرد آئیم.
وقتی به آن محل رسیدیم، تعداد طالب جمع آمده، دو بار بیشتر از مجموع آنها در شب قبل بود.
قوماندان رو بما کرده گفت:" در بارۀ اینها فیصله شده است. اینها همه باید به قتل برسند؛ و این رای جمع علمای ما هست."
من، به قوماندان گفتم، قوماندان صاحب مسافرها که سوگند میخورند که برای کار عازم ایران اند، نه گلاب منگل را می شناسند و نه هم افراد اردوی ملی اند.
جواب داد:" خوب، تو تازه واردی، هنوز با همچو جریانات آشنایی نداری. و افزود که ما و شما اینرا میدانیم که چگونه کسی را به قتل برسانیم، ولی در این باره اختیار فیصله کردن را نداریم، زیرا فیصله را علمای کرام ما میکنند."
قوماندان گفت:" برای مولوی صاحب بسیار زنگ زدم. اما تیلفون شان جواب نمیدهد."
یکی از همراهان فوماندان گفت:" تیلفون او اکثرا خاموش میباشد. شما به وارد شان زنگ بزنید.– نمیدانم وارد کدام وسیلۀ جدید مخابراتیست شاید ؟ مرحبا به طالبان مدارس دینی که با کاربرد فناوری مدرن آشنایی دارند و ما در سرزمین های مرکز تولید آن آلات از آن بی خبریم- "
قوماندان در جواب گفت که وارد شان هم جواب نمیدهد.
آن شخص به قوماندان گفت، وارد او سه شماره دارد، آیا شما به هرسه شماره زنگ زدید؟
قوماندان گفت:" نه، من فقط یک شماره از وارد او را در اختیار دارم."
متعاقبا، آن شخص، کاغذی را از جیب اش بیرون کرده به قوماندان داد که شمارۀ دیگر وارد بود.
وقتی قوماندان به آن شماره زنگ زد، وصل شد.
قوماندان به طرف گفت:" مولوی صاحب تیلفون شما کار نمیکرد. اگر چه شاید مولوی صاحبان دیگر در مورد با شما صحبت کرده باشند، با آنهم میخواستم مستقیم از شما مشورت بطلبم؟"
در این اثنا قوماندان، بلند گوی تیلفون اشرا، باز کرد تا همه صدای مولوی را بشنویم.
مولوی صاحب گفت:" بس، من هنگام صدور فیصله در جمع دیگر مولوی صاحبان حاضر بودم. بس، فیصلۀ بنده نیز همان است، سرهای شان را قطع کنید." و با همین خدا حافظی کرد.
قوماندان رو بمن کرده گفت:" دیدی طالب، این فیصلۀ مشترک همه علما بود. حالا قناعت کردی؟"
به او گفتم که قوماندان صاحب، آنها در کویته نشسته اند، از کجا در مورد گناهگاری این مردم میدانند، آیا بزرگان صاحب کرامات اند؟
قوماندان با لحن خشک، بمن گفت:" اگر بزرگ نیستند، کمتر از بزرگ هم نیستند؛ و در مورد اینها نیازی به بگو مگو نیست." بعد فرمان داد:" همۀ اینها را از دهکده بیرون کنید؛ و متوجه باشید که دستهایشان را ببندید."
ما هم افراد را به سواری موترسایکل ها، از دیهه خارج کرده، به سمت تیپه ای در غرب بردیم، که آنجا متوجه شدم که گروه های چهار یا پنج نفری مسافرین، جدا از هم گرد آورده شده، و طالبان مسلح، در حالیکه به سوی سرآنها نشانه رفته اند، بالای سرشان ایستاده بودند. اما هنوز خیال میکردم، شاید بتوانم به آن جوانی که بسیار نزدم التماس کرده بودم، کمکی بنمایم.
وقتی آنها را از موترسایکل پیاده کردیم، آن جوان رو بمن گفت:" ما را به اینجا چرا آوردید؟" و با همین شروع کرد به گریه کردن. با صدای بلند میگریست، و مادر و پدر اشرا به کمک می طلبید و خواهران و برادرش را به اسم صدا میزد.
ناگهان از بالای ارتفاع صدای شلیک بلند شد. و همراه با آن آواز ناله و فریاد به آسمان رسید.
در این هیاهو، چشمم به قوماندان افتاد که سوار برموترسایکل، روان بود و با فریاد هرگروه از طالبان را تشویق میکرد.
من همراه با سه طالب دیگر، در آخر، بالا سر آن مسافران ایستاده بودیم. قوماندان که به نزدیک ما رسید گفت:" منتظر چه هستید ؟ چرا همینطوری به سوی اینها نگاه می کنید؟ بسم الله کنید، بزنید!"
دستانم از حرکت مانده بودند. طالبان همرایم، به سر دوتن مسافر که نشسته بودند، آتش کردند. ولی آن جوان که شب میگریست، و یکی دیگر هنوز زنده بودند و بالای آنها فیرصورت نگرفته بود.
قوماندان بمن گفت:" زود باش کار اینها را نیز تمام کن!"
من به راست و چپ آن جوان، به زمین آتش کردم؛ و متعاقبا جوان مسافر خودش را به زمین انداخت.
اما قوماندان که نظاره داشت گفت:" یا الایها طالب، چنین نمیشود، اینگونه باید زد. و به پای آن جوان فیرکرد."
مسافر جوان، از شدت درد از جایش پرید، وفریادش بلند شد. قوماندان نزدیک تر آمده، به سرآن جوان دو تیرشلیک کرد.
قوماندان،پس از قتل آن جوان، فرمان داد که دیگران با من بیایند، و فقط یک نفر اینجا بماند.
هنگام برگشت، متوجۀ سرهای بریدۀ جوانان مسافر شدم، که در پای تیپه افگنده بودند، و جسد های بدون سر همان بالا باقی مانده بود. با دیدن این صحنه ضمیرم لرزید. و انتهای بربریت و ظلم را زیر نام جهاد دیدم.
همانجا با خود فیصله کردم که دیگر طالب نیستم. و همین فردا به خانه ام برخواهم گشت.
فردا به کنار جاده آمده و در یکی از بس های میوند سوار شدم، که در جمع مسافرین صحبت از حادثه قتل چهل تن مسافر به دست طالبان بود.
من، همیشه تصور میکردم که حالت در افغانستان درست همانگونه است که من در کویته شنیده بودم. اما دانستم که اینجا حقیقت طور دیگریست؛ به نام جهاد و مبارزه علیه خارجی ها، قتل عام مردم عادی، خصوصا پشتون های خود مان جریان دارد.
هزاران خاطرۀ تلخی که دل و ضمیرم را میازارند؛ هنوز در ذهن من زنده اند، اگر مرا به قتل نرسانند، که تمام آن خاطرات را یک به یک به شما بیان خواهم کرد، اما اگر مرا نیز کشتند، خدایم مغفرت کند. در صورتیکه کسی جان مرا تضمین کند، و توان نجات مرا از چنگال طالبان وحشی داشته باشد، با من تماس بگیرد. آدرس ایمیلم این است.......
من این چند سطر را نیز با کمک یکی از دوستان و در کمیپوتر او نوشتم، خودم کمپیوتر در اختیار ندارم. خدا به اونیز اجر نصیب فرماید.
طالب علمی که قبلا نیت جهاد داشتم.
یاددهانی: اصل این مطلب به زبان پبنتو در تارنمای " افغان جرمن " منتشر شده است. بنده به دلیل جالب بودن محتوا آن را به فارسی حروف چینی کردم تا به مطالعه تعداد بیشتر علاقمندان برسد. خیلی کوشیده ام تا لحن اصلی آن حفظ گردد، و سادگی کلام بجا ماند. بنده دیریست نه پبنتو صحبت کرده ام و نه هم چیزی با آن خوانده یا نوشته ام. از جانبی تعداد زیاد کلمات مروج در پبنتوی پاکستان وارد زبان پبنتوی کشور ما شده که برایم نا آشناید. اینجا بنده واژه " مانده" را مترادف ارتفاع یا تپه قیاس کرده آوردم، که اگر درست نباشد معذورم.
به حقیقت بودن یا نبودن این اعتراف گونه هم مطمین نیستم.